به‌روز شده در: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۶:۰۲
کد خبر: ۷۸
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۰
دکتر بخشعلی قنبری
به گزارش روابط عمومي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي متن اين مصاحبه به نقل از روزنامه فرهيختگان روز يكشنبه 13 اسفند 1391 است.


اجازه دهید به‌عنوان اولین سوال بحثی داشته باشیم درباره ساختارهای کلیسای کاتولیک و جایگاه پاپ در آن. ساختار کلیسا و جایگاه پاپ چه تاریخچه‌ای دارد و چگونه تبیین می‌شود؟ 
برای پاسخ به این سوال لازم است مقدمه‌ای را عرض کنم. کلمه کلیسا در لغت به معنای محل اجتماع است. از زمانی که واژه کلیسا مطرح شد، در زبان‌های مختلف معنای متعددی داشت. مثلا در زبان یونانی می‌گفتند «کریاک» یعنی وابستگی به «کریوس» که کریوس را خدا می‌گفتند. در مسیحیت این واژه به معنای خانه یا جامعه خدا مطرح شد. از زمانی که این واژه وارد زبان رومی شد، آن را با نام «اکلسیا» به کار بردند. «اکلسیا» نهایتا شامل اجتماعاتی می‌شد که مسیحیان نخستین آن را تشکیل می‌دادند. در آن زمان کلیسا معنای امروزی نداشت. بعدا با استناد به سخن حضرت عیسی به پطروس - نام اصلی پطروس شمعون است که در ادبیات مسیحی پیتر خوانده می‌شود و با ورود به زبان عربی پطروس گفته می‌شد - که به او گفته بود صخره خانه خدا خواهی شد، او اولین مجمع یهودیان را در اورشلیم بنا نهاد. به این صورت مسیحیان مجمعی پیدا کردند که بعدها به آن کلیسا اطلاق شد. به تدریج کلیسا در قرن اول مسیحیت جایگاه خود را پیدا کرد و کلیساهای مختلفی در نقاط گوناگونی تاسیس شد. در همین زمان بود که مقام‌های کلیسایی نیز طرح شد منتها آنها را به‌عنوان مقام به کار نمی‌بردند بلکه آنچه در کلیسا مطرح می‌شد، واژه «خدمت» بود یعنی کسانی که به کلیسا خدمت می‌کنند و می‌گفتند اینها باید صاحب خدمت شوند. در مسیحیت برخلاف اسلام واژه خدمت کاربرد زیادی دارد مانند خدمت به کلیسا یا خدمت به خدا در حالی که ما در اسلام به جای خدمت به خدا، عبادت خدا را به کار می‌بریم. حتی کلمه کشیش در آن زمان چندان جایگاه نداشت و به جای این کلمه که بعدها رایج شد، پرس پیتر، ادرز و... را به کار می‌بردند. با گذر زمان و رواج واژه‌های تازه، واژه priest را به کار می‌بردند که معانی خدمت را با خود داشت. از همان زمان جایگاه افراد مشخص شد. در راس اینها اسقف بود. پس از آن نیز شمات‌ها، کشیش‌ها، معلم‌ها یا مربی‌ها و واعظان قرار داشتند. منتها تا این زمان ما با کلمه «پاپ» سر و کار نداریم. پاپ اولین‌بار از قرن پنجم مطرح شد. تا آن زمان مطرح‌ترین چهره‌های کلیسا اسقف‌ها بودند. از قرن پنجم به بعد با توجه به اختلافاتی که بین شرق و غرب به وجود آمد، کلمه پاپ را به کار بردند که در زبان‌های لاتین به معنای پدر است و اولین پاپ یا اساسی‌ترین و حقیقی‌ترین پاپی که در مسیحیت به کار رفت، «پاپ لئو اول» است که از سال ۴۴۰ تا ۴۶۱ منصب پاپی را برعهده داشت. او الهی‌دان و حقوقدان بود و به‌عنوان کشیش و واعظ متعصب و به‌عنوان سیاستمدار در کلیسا نقش ایفا می‌کرد. بنابراین منصب پاپ پس از جدایی شرق و غرب در همین قرون یعنی قرون چهارم و پنجم که شرق و غرب از هم جدا شد و شرق به مرکزیت قسطنطنیه و غرب به مرکزیت رم بود، به وجود آمد. رواج این اصطلاح نیز در دنیای مسیحی نیز از قرون دهم و یازدهم بود که شرق و غرب به‌طور رسمی از هم جدا شدند و در رم اتفاق افتاد. به تدریج هم جایگاه پاپ چنان اعتباری پیدا کرد که گفتند پاپ جانشین عیسی مسیح(ع) در روی زمین است و از عصمت برخوردار و خطاناپذیر است. حتی ادعا کردند که هیچ کسی جز خدا بر پاپ حاکم نیست، هر چند این ادعا به لحاظ تاریخی و به‌خاطر خطاهایی که پاپ‌ها مرتکب شدند، خیلی مورد قبول نبود. خطاهای پاپ‌ها گاهی به جایی رسید که حتی بعضی از امپراتورها آنها را زندانی کردند و یکی از پاپ‌ها هم در زندان فوت کرد. جایگاهی که پاپ در کلیسای کاتولیک پیدا کرد، جایگاه منحصربه‌فرد و ویژه‌ای بود که البته معادل آن در کلیسای شرق وجود ندارد. پاپ در جهان مسیحیت کاتولیک منحصربه‌فرد است. در کلیساهای شرقی اسقف و شورای اسقف‌ها را داریم در حالی که در واتیکان پاپی است که در راس همه کلیساهای کاتولیک مربوط قرار گرفته است. 
 می‌خواهم به پیش از سال ۲۰۰۵ بازگردم. ما سال‌ها با پاپی طرف هستیم به اسم پاپ ژان پل دوم که یک چهره به‌شدت کاریزماتیک در جهان کاتولیک و بین کاتولیک‌های جهان است. در زمانه‌ای که حتی بیماری پارکینسون هم با او همراه است اما مشاهده می‌کنیم که همچنان در منصب خود می‌ماند و تا زمان مرگش نیز کارآمدی خود را از دست نمی‌دهد. اما از سال ۲۰۰۵ با یک پاپ تازه روبه‌رو می‌شویم که قرار است جانشین ژان پل دوم باشد به اسم پاپ بندیکت شانزدهم. نوع کارو فعالیت او را در این سال‌ها چگونه می‌بینید و اتفاقاتی که افتاده تا به استعفای پاپ بندیکت شانزدهم منجر شود را در اثر چه مساله‌ای می‌دانید؟
همان‌طور که خود شما اشاره کردید پاپ ژان پل دوم جایگاه بسیار عظیمی دارد و آنقدر مهم است که در جهان جدید بسیار مورد استقبال واقع می‌شود. او نفوذ زیادی داشت و دوران پاپ بودنش هم سال‌ها طول کشید. منتها این وضعیتی که در روزهای اخیر به وجود آمده در جهان مسیحیت در ۶۰۰ سال اخیر کم‌نظیر بوده است. در این سال‌ها خود پاپ‌ها هیچ‌وقت استعفا نمی‌کردند و این استعفا نکته جدیدی است. البته قبلا استعفا می‌دادند اما این استعفا دلبخواه نبود. هرچند من از جزئیات استعفای پاپ بندیکت شانزدهم اطلاع ندارم اما آنچه ادعا می‌کنند و اعلام کرده‌اند کهولت سن است که به نظر می‌رسد چندان دلیل خوبی نباشد. ولی پاپ‌های قبلی اصلا از این کارها نمی‌کردند. آنقدر در منصب پاپ می‌ماندند تا دنیا بروند. این یک استثناست. 
 دلایل متفاوتی برای این استعفا مطرح می‌شود و از چالش‌های گوناگونی که پاپ با آن روبه‌رو بوده سخن‌های گوناگونی مطرح شده است. از یک‌سو فساد کشیشان و درگیری‌های داخلی کلیسا وجود دارد و از سمت دیگر استعفاهای عجیبی که در چند وقت گذشته در درون کلیسای کاتولیک - مانند استعفای اسقف بیرمنگام - اتفاق افتاده، همچنین نوع نگاه خاص پاپ به ادیان و گفت‌وگو یا مقابله با آنها مطرح می‌شود. شما کدام دلیل را در این باره موثر می‌دانید؟ 
براساس سابقه تاریخی پاپ‌ها و جایگاهی که داشته‌اند به نظر نمی‌رسد علت همان چیزی باشد که اعلام کرده‌اند. بعد هم همان‌گونه که شما اشاره کردید همین اختلافات داخلی و استعفاهای مکرر و خلاف‌های اخلاقی که صورت گرفته است می‌تواند علت این استعفاها باشد اما ما نمی‌توانیم یک علت را به‌عنوان علت تامه در نظر بگیریم. به‌عنوان مثال می‌توانیم به این نکته اشاره کنیم که در زمان پاپ ژان پل دوم در سال ۱۹۹۵ فساد اخلاقی برای ۲۵۰۰ کشیش در آمریکای لاتین به وجود آمد و پاپ ژان پل دوم پیام تسلیت داد. می‌خواهم تاکید کنم فقط یک علت نمی‌تواند عامل استعفا باشد بلکه مجموعه‌ای از عوامل دست به دست هم داده است وگرنه ما باید شاهد می‌بودیم که پاپ‌های زیادی استعفا می‌دادند. در قرن ۱۳ و ۱۴ در ایتالیا پاپی وجود دارد که در زمان او نظام پاپی کلا فاسد شد و خانم عارفی به نام «کاترین سینایی» که از بزرگ‌ترین عرفای کاتولیک است به‌رغم آنکه سن زیادی هم نداشت نامه‌هایی در این باره نوشته که الان هم موجود است. او نوشته فساد کلیسا را دربرگرفته است و پاپ برخی از افراد را از مناطق‌شان اخراج کرده و کنار گذاشته است. ببینید! با اینکه پاپ سعی می‌کند دوباره اخلاق را در کلیسا حاکم کند اما در آن روزگار هم استعفا نمی‌دهد. باز هم تاکید می‌کنم من از جزئیات اینکه در درون واتیکان چه اتفاقی افتاده است که پاپ استعفا داده است، خبر ندارم ولی به نظر می‌رسد حوادثی که رخ داده صرفا معلول یک علت نباشد. شاید بتوان گفت یکی از عللی که باعث می‌شود پاپ چنین واکنشی نشان دهد و کنار بکشد آشنایی این پاپ با غفلت‌های پاپ‌های قبلی است. چه بسا پاپ بندیکت شانزدهم به تاثیرپذیری از شورای واتیکان دوم و نقدهایی که آنها نسبت به این شورا و بدعت‌های پاپ‌های پیشین حتی به صورت کمرنگ انجام داده بودند، با این استعفا نقدهایش را مطرح کرده است. 
در تاریخ پاپ‌ها داستانی داریم که هانس کونگ، الهی‌دان بسیار برجسته مسیحیت و یکی از مخالفان برجسته عصمت پاپ‌ها در کتاب خود با عنوان «تاریخ کلیسای کاتولیک» به آن اشاره می‌کند. او می‌گوید شورای واتیکان دوم به مسیحیت و انسانیت و اخلاق خیانت کرد. همچنین شورای واتیکان اول را که در سال ۱۸۶۹ و ۱۸۷۰ تشکیل شد متهم به خیانت می‌کند. کونگ می‌گوید در شورای واتیکان دوم چند خیانت صورت گرفت و یکی از آنها این بود که شورا در برابر جنایت‌هایی که هیتلر انجام داد سکوت پیشه کرد و هیچ اقدام و واکنشی انجام نداد. هانس کونگ در آن زمان مشاور پاپ ژان پل ششم بود و خود او هم در آن شورا بود. شورا مابین سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ تشکیل شد. خود کونگ می‌گوید خیلی تلاش کرده تا شورا اقدامی انجام دهد اما موفق نشده است. اما منشور بی‌نظیری در طول تاریخ کلیسای کاتولیک تهیه کرده است که پیش‌نویسی را به کلیسای کاتولیک برد مبنی‌بر اینکه «نجات در زیر سقف مسجد هم امکان‌پذیر است.» برای نخستین بار شورای کلاسیک کاتولیک به‌طور رسمی پذیرفت که در مسجد هم می‌توان به نجات رسید. کونگ می‌گوید آنها سکوت کردند و پاپ‌هایی را نام می‌برد که می‌دانستند پاپ‌های قبلی چقدر خیانت کردند اما سکوت می‌کنند. به نظرم می‌رسد شاید دو مساله را باید در رابطه با استعفای پاپ بندیکت شانزدهم مدنظر داشته باشیم. ابتدا اینکه پاپ می‌خواسته سنت‌شکنی کند و با این کار اگر نمی‌تواند به‌طور صریح اعتراض کند با استعفای خودش این اعتراض را نشان می‌دهد و دیگر اینکه از شورای واتیکان دوم این درس را اخذ کرده باشد که فسادی که در کلیسا به وجود آمده چه‌بسا با اعتراض خودش بتواند سوالی برای آیندگان ایجاد کند تا تاملاتی کنند که کلیسا بیش از این دچار فساد اخلاقی نشود. این نکته را هم عرض کنم مسیحیت یک دین اخلاقی و عرفانی است منتها این دین را شورای مسیحیت بدل کرده به دینی که حافظ منافع یک طبقه شده است. در طول تاریخ مسیحیت کاتولیکی، برخلاف پروتستانتیسم که آنها مرجعیت را به کتاب مقدس می‌دهند، مرجعیت با شوراهاست و شوراها نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای دارند. شوراها می‌توانند عقیده‌ای را ملغی اعلام کنند یا به وجود بیاورند که یک مسیحی باید به آن معتقد شود. شاید این دلایل باعث شده است که بندیکت شانزدهم برخلاف رویه حداقل ۶۰۰ سال اخیر که من می‌گویم برخلاف رویه کلی کاتولیک، استعفا دهد. اگر در گذشته پاپی استعفا می‌کرد مجبور به این کار می‌شد. این نوع استعفا و کیفیت آن در طول تاریخ کاتولیک بی‌نظیر است اما علت و جزئیات آن در گذر زمان باید مشخص شود. 
 این استعفا چه تاثیری در اعتقاد به عصمت کلامی پاپ به وجود می‌آورد؟
قطعا مساله تاثیر‌گذاری خواهد بود. چون اگر تاریخ پاپ‌ها را نظاره کنید می‌بینید از قرن پنجم که منصب پاپ رسمیت پیدا کرد، یکی از این پاپ‌ها رسما اعلام کرد که پاپ ها خطاناپذیرند. البته بعدها آشکار شد که پاپ‌ها نه‌تنها خطاناپذیر نبودند بلکه خطاهای عظیمی هم انجام دادند و این برای کل کلیسا کاملا محرز شده است. به نظر می‌رسد به لحاظ کلامی تاثیر مسلمی داشته باشد که مردم و اهالی کلیسا به پاپ به آن دید پیشین نگاه نکنند و حداقل کتاب‌ها و مقالاتی در این باره نوشته خواهد شد. عصمت پاپ البته در برهه‌های گوناگونی مورد نقد قرار گرفته است که آخرین آن همین هانس کونگ بود. او با کتابش که درباره خطاپذیری و عدم عصمت پاپ بود باعث شد که پاپ ژان پل ششم، کونگ را رسما از کلیسا بیرون کند. عصمت پاپ در طول برهه‌های مختلف زیر سوال رفته است و این استعفا شاید آن نظریه هانس کونگ را بیشتر تقویت کند و چون اصلا پاپ مجاز نبود که استعفا دهد اگر عصمت داشت، این مجوزی برای عدم عصمت آنها می‌تواند باشد. 
 این مساله در سنت کلاسیک مسیحیت وجود داشته یا اینکه متصور این قضیه بوده‌اند که ولایت پاپ با مرگ تمام می‌شود؟
ببینید! آنچه از تاریخ کلیسا برداشت می‌شود به قسمت دوم سوال شما بازمی‌گردد. یعنی استعفا در سنت قدیمی کلیسا معنا نداشت و همان‌گونه که گفتم استعفا حالت اجبار داشت و با زور انجام می‌شد و سنت تاریخ کلیسا همان استمرار موقعیت پاپی است تا زمان مرگش. 
 می‌گویند در زمان پاپ با کاهش گفت‌وگوی ادیان روبه‌رو هستیم و گروه دیگری معتقدند برخلاف ژان پل دوم، بندیکت شانزدهم در راه همگرایی ادیان کارهای مناسبی انجام داده است. نظر شما در این باره چیست؟
گفت‌وگوی ادیان را پاپ‌ها در طول تاریخ دنبال کرده‌اند اما از زمانی که شورای واتیکان دوم تشکیل شد دیگر خیلی رسمیت پیدا کرد. مسیحیان در این گفت‌وگوها نگاه‌شان نگاه متعادلی نبود. شما اگر تاریخ گفت‌وگو‌ها را نگاه کنید مخصوصا بین گفت‌وگوهای اسلام و مسیحیت دیدگاه آنها این بود که گفت‌وگوها به نفع مسیحیان بوده است. ولی اینکه مخالف گفت‌وگوی ادیان باشند به نظرم می‌رسد چندان درست نباشد. در زمان پاپ ژان پل دوم شورای واتیکان مجوز گفت‌وگوی ادیان را صادر کرد و به نظر نمی‌رسد او در برابر رای شورا قرار گرفته باشد... 
 ولی از پاپ مستعفی اظهارنظرهای گاه تندی درباره دیگر ادیان به‌خصوص اسلام وجود دارد. 
واقعیت این است که نه‌تنها بندیکت شانزدهم بلکه تمام پاپ‌ها و اسقف‌ها دید و اظهار نظر تندی نه‌تنها نسبت به اسلام بلکه نسبت به تمام ادیان دارند. برخلاف حرف‌هایی که زده می‌شود اگر شما خشونت را از تاریخ کلیسای کاتولیک کم کنید، فکر نمی‌کنم چیزی از آن باقی بماند. اشتباهی در شناخت مسیحیت رخ داده و چون انواع آن تشخیص داده نمی‌شود دچار اشتباه می‌شوند. مسیحیت یهودی عیسی، مسیحیت عهد جدیدی حواریان و پولو و مسیحیت تاریخی که در زمان آگوستین در قرن چهارم شروع شد و تاکنون ادامه دارد، سه دسته مسیحیت هستند. بین این سه نوع مسیحیت واقعا باید فرق بگذاریم. مسیحیت تاریخی از مسیحیت عهد جدید سوءاستفاده می‌کند. در مقام شعار دادن مسیحیت تاریخی خودش را مستند می‌کند به مسیحیت عهد جدیدی ولی در مقام عمل درست بر خلاف آن عمل می‌کند و تبدیل به یک ابزار تبلیغی می‌شود که مسیحیت همه‌اش محبت است در حالی که اصلا مسیحیت کاتولیکی چنین نیست. اینها اندیشه‌هایشان را بر اندیشه آگوستین قرار می‌دهند و راه شناخت آنها نیز همین شناخت اندیشه‌های آگوستین است. 
 آینده کلیسای کاتولیک و پاپ آن را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
چون چندان از جزئیات آن اطلاع ندارم نمی‌توانم اظهارنظر کنم ولی روی هم رفته از آنجایی که مدرنیته در تامین نیازهای معنوی انسان اصلا موفق نبود به همین دلیل جایگاه ادیان استحکام قبلی خود را خواهد داشت و شاید هم بیشتر شود. کلیسای کاتولیک به هر حال از جنگ جهانی دوم به این سو سابقه مدیریت دارد. یعنی از زمان موسیلینی آنها دولت تشکیل دادند و واتیکان با سابقه ۵۰ساله دولت‌داری و مدیریتی که دارد قطعا مشکل را حل می‌کند. البته ممکن است آثار الهیاتی آن ادامه داشته باشد ولی به نظر نمی‌رسد تحول اساسی رخ دهد که اساس کلیسای کاتولیک زیر سوال رود. اما در عین حال اصل دین و اساس مسیحیت همچنان ادامه خواهد داشت چون مدرنیته نتوانست نیاز بشر را تامین کند. اما این اتفاق بدون‌شک نقطه عطفی در تاریخ کلیسای مسیحیت خواهد بود.

نام:
ایمیل:
* نظر: